close
تبلیغات در اینترنت
قصه شهر سکوت

درحال بارگذاری ....

قصه شهر سکوت

روزی دل من که تهی بود و غریب

از شهر سکوت به دیار تو رسید

در شهر صدا که پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ی مهر تو شنید

چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سینه دلم از تو و یاد تو تپید

در سینه ی سردم، این شهر سکوت

دیوار سکوت به صدای تو شکست

شد شهر هیاهو، این سینه ی من

فریاد دلم به لبانم بنشست

خورشید منی،‌ منم آن بوته ی دشت

من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور

دریای منی، منم آن قایق خرد

با خود تو مرا می بری تا ساحل دور

کنون تو مرا همه شوری و صدا

کنون تو مرا همه نوری و امید

در باغ دلم بنشین بار دگر

ای پیکر تو، چو گل یاس سپید

"اردلان سرفراز"

 


قصه شهر سکوت
Share چاپ این مطلب
نوشته شده توسط پژمان در تاریخ شنبه 26 تير 1395 با موضوعات دفتر شعر , اردلان سرفراز ,
کلیدواژه‌ها : شهر سکوت تنها شب یاس سپید

دیدگاه شما


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی