close
تبلیغات در اینترنت
رودی به کویر می رود

درحال بارگذاری ....

رودی به کویر می رود

 

نیمه جانی بر کف

 

کوله باری بر دوش

 

مقصدی بی پایان

 

قرن ها پشت افق

 

سحری سرگردان

که در آن آتش کم نور نگاهی تنها

سینه ی ساکت صحرای سحرگاهی را

مثل یک آینه رو به برهوت

پی سوسوی نگاهی دیگر

بی ثمر می کاود

وحشتی بیگانه در سراپای وجود

لذتی پر آشوب پای محراب سجود

در دل ویرانی اخرین دلخوشیم

چشم ویرانگر توست

خسته از جنگیدن

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو هیچ کس با خبر از ما نشود

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود!

"افشین یداللهی"


رودی به کویر می رود
Share چاپ این مطلب
نوشته شده توسط زهرا در تاریخ سه شنبه 22 دي 1394 با موضوعات دفتر شعر , افشین یداللهی ,
کلیدواژه‌ها : سحر دنیا عشق افشین یداللهی

دیدگاه شما


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی