درحال بارگذاری ....

جرس کاروان

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده ى جوانى از این زندگانیم

دارم هواى صحبت یاران رفته را

یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم

پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق

داده نوید زندگى جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده ى جرس کاروانیم

گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون می خزان

کنند با غم بى همزبانیم

اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم

گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود

برخاستى که بر سر آتش نشانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

"شهریار"


جرس کاروان
نگارش توسط پژمان در تاریخ یکشنبه 20 تير 1395 با موضوع دفتر شعر ، محمدحسین بهجت(شهریار) ،

دیدگاه شما


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی